ابولفضلابولفضل، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره

مادرانه های من کودکانه های تو

روز مادر مبارك...

    من بدهکار توام ای مادر    همه جانی که به من بخشیدی       لحظاتی که برای امن من جنگیدی           و بدهکار توام عمرت را              روزهایی که ز من رنجیدی                  اشک ها دزدیدی، و به من خندیدی من بدهکار توام ای مادر!     ...
31 فروردين 1393

ابولفضل عاشق بستني...

     اين روزها بازار بستني خوردنت داغ داغه    وقتي كاراي بامزه انجام ميدي ذوق ميكنم  اينقدر فشارت ميدم و بوست ميكنم كه جيغت ميره هوا   شما هم از فرصت استفاده ميكني و با لحني ملتمسانه ميگي ماماني بشتني بخل...    منم كه مجبورم عوض اون همه بوس رو بدم واست بستني ميگيرم    با چنان لذتي بستني ميخوري كه قيافت ديدني ميشه    بهت ميگم بستني دوست داري.. ميگي آله  بشتني دوشت دالم.. ميگم چند تا... ميگي ۱۰ تا  ميگم مامان و چند تا دوست داري...  ميگي ۱۰ تا...   خوش به حالم كه اندازه بستني دوسم داري... خوشحالم از صداقتت ...خوشحالم كه اندازه بستني براي كودكم با ارزشم... تصاوير اين بستني هاي ...
28 فروردين 1393

ورودت به 24 ماهگي مباررررك...

                         بعضي روزا هست كه يه مادر اصلا دلش نميخواد تموم بشن...  اينقدر هيجان داره از ديدن كارهاي عجيب فرزندش كه ثانيه به ثانيش رو       حفظ ميكنه...   پسركم اين روزا شيرين تر از هر وقت ديگه اي هستي  كاش ميشد بعضي روزها رو طولاني تر كرد.... ...  ابولفضل جون  ورودت به ماهگي مبارك .....                               يك ماه ديگه ۲ ساله ميشي شير كوچولوي من ...      اين روزا اكثر    كلمات رو به زبون مياري فقط بعضي از حروف رو   جابه جا ميگي         مثلا بريم رو ميگي بليم ...يا بستني رو ميگي بشتني ....
26 فروردين 1393

پروژه از شير گرفتن..

     پسر نازم ۵ روز شده از شير گرفتمت..از شنبه صبح ديگه شير نخوردي   احساس ميكنم مرد شدي...بزرگ شدي..   احساس ميكنم ازم دور شدي...                    من از جمله مادرا  بودم كه هميشه نگران از شير گرفتنت بودم    چون خيلي وابسته بودي   ولي خدارو شكر  تونستم با اين قضيه كنار بيام   يه كم سخت بود..اول از همه ديدن بي تابي تو واسه شير خوردن و اشك ريختنت    كه بغض ميكردم      و به بابايي ميگفتم  اين دفعه رو شير بدم گناه داره گريه ميكنه..   ولي بابايي ميگفت هم خودت بيشتر اذيت ميشي هم بچه...   خلاصه اين چند روزه چشم بستيم رو همه احساساتمون...و موفق شديم..          ولي خدا رو شكر الان غذا و خوابت خيل...
20 فروردين 1393

تعطيلات نوروزي...و اتفاقات خوب...

   تعطیلات نوروز ۹۳هم با كلی خاطره تموم شد...   چند روز اول عيد رو تنها بوديم چون بابايي شيفت بود..۵ فروردين همراه خانواده بابايي            رفتيم بيرجند...     شما كه حسابي بهت خوش گذشت...چون فضا باز بود و بچه هاي همسنت زياد بودن... تا ميتونسي بازي و شيطوني  كردي...   ويه اتفاق خوب ديگه كه تو اين تعطيلات افتاد اين بود كه دايي وحيد بالاخره همسر                      مناسب پيدا  كرد.. و ۱۰ فروردين عقد كردن...انشالله كه خوشبخت بشن...    و شما فسقلي هم تو مراسم خواستگاري و عقد  حضور داشتي..و كلي آتيش سوزوندي...             ايشالله دامادي خودت گل پسرم... ...
16 فروردين 1393
1